ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
346
قصص الانبياء ( فارسى )
سگى بود شبان را با ايشان مىرفت . ايشان شبان را گفتند كه سگ را باز گردان كه نبايد كه بجايى بانگ كند ، بدانند ، و چون ما در غارى يا در جايى شويم كسى بر سر ما بيايد ، او چون آواز بيگانه شنود ، بانگ كند ، و مردم ما را دريابند . بسيار قصد زخم او [ كردند ] و سنگ و چوب از پس او انداختند . باز نگشت . خداى تعالى آن سگ را بسخن آورد كه گفت مرا مزنيد كه من همان خداى را مىجويم كه شما مىطلبيد و من او را شناختهام . چون ايشان اين سخن از آن سگ بشنيدند بگريستند . و شبان آن سگ را بر گردن نهاد و گويند نام آن سگ فوقرين « 1 » بود و گويند قطمير بود و زردرنگ بود . پس برفتند تا بدر غارى رسيدند . چون ] b 461 [ ايشان برفتند ملك حاجبى با دو غلام در عقب ايشان بفرستاد ، بدر غار بديشان رسيد ، پرسيد كه چرا رفتيد ؟ ايشان همه قصه بگفتند . حاجب گفت من نيز با ايشان بيايم . « 2 » پس آن شبان پيش در شد ، و ايشان از پس او بغار در آمدند ، و بخفتند ؛ كه مانده بودند . چون بخفتند خداى تعالى جان ايشان و از آن آن سگ برگرفت . چون ملك ديد كه ايشان بازنيامدند خود برنشست با سپاه بسيار ، و بطلب ايشان بيرون آمد . و از هر كسى پرسيد كه چنين قومى ديديد ، و بر اثر ايشان مىرفت تا بدان غار رسيدند . آن غار را چنان ديدند كه كوهى ، « 3 » هرگز كس در آنجا نيامده است . گردبرگرد طلب كردند هيچ رخنه و راهى نيافتند . بازگشتند . و گويند پس از آن بچندگاه ملك به شكار بيرون آمده بود آن غار را بديد ، درآمد ، ايشان را ديد بر آن خاك افتاده ، گفت اگر همه عالم گرد آمدندى
--> ( 1 ) - و قرين . در تفاسير و كتب براى اين سگ نامهائى هست ، اما نه بدين شكل . ( 2 ) - بروم . ( 3 ) - گويى